تبليغاتX
border=0> 

توی يک ديوار سنگي دو تا پنجره اسيرن دو تا خسته دو تا تنها يكيشون تو يكيشون من ***** كاشكي اين ديوار خراب شه من و تو با هم بميريم توي يك دنياي ديگه دستاي همو بگيريم من و تو
ما
 چرا؟

 بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم!

چرا صدایم کردی؟

چرا ؟؟؟....

|+| نوشته شده توسط افسون و محمد در جمعه 28 اردیبهشت1386  |
 

کاش لبخند هايت اينقدر زيبا نبود

 که امروز آرزوي ديدن يه لحظه

 فقط يه لحظه

 از لبخند هاي عاشقانه ات را داشته باشم

 

|+| نوشته شده توسط افسون و محمد در دوشنبه 10 اردیبهشت1386  |
 
 
بالا